... پنج شنبه من و رادین و بابا ...
به نام خالق روزهای قشنگ هفته
-
پنجشنبه ، من و رادین و بابا ٢٣/٠٨/١٣٩١
یه پنجشنبه دیگه است و من و رادین و بابایی در کنار همدیگه، می خوایم یه روز خوب و شاد رو تجربه کنیم ...
هر چند که تو این چند هفته کلاس های نظام مهندسی بابایی نذاشته که ما با هم باشیم ، اما امروز رو هر سه تایی تصمیم داریم خوش بگذرونیم ...
با بیدار شدن عزیز دلم ، طبق معمول من و بابا هم بیدار شدیم ...
اما بابایی دلش می خواست بازم بخوابه و واسه همین و پسرم اومدیم تا صبحانه رو حاضر کنیم تا بابایی یه کوچولو دیگه بخوابه ولی مگه شیطونی های پسرم اجازه خواب به کسی میده!!!!!!!!
بعد از خوردن صبحانه ، حاضر شدیم تا بریم بیرون تا هم باغ های اطراف شهر رو تو فصل پائیز ببینیم و هم سبزی پلویی بخریم و درست کنیم ... خوب اینم یه مدل خوش گذروندنه دیگه 

تصمیم داشتم از پسری کلی عکس های زیبا بیندازم ولی طبق معمول تو ماشین خوابید و به خودش خوش گذروند...
بعد از خرید سبزی ، رفتیم آتلیه تا بلاخره عکس هاتو انتخاب کنیم ...
تو خیابون که راه کی رفتی همه عاشقت شده بودندو دلشون می خواست بخورنت ...
اما تو خیلی خونسرد به لامپ های رنگی رو سر در مغازه ها توجه می کردی و به ابراز محبت کسی ، حتی یه لبخند هم نمی زدی...
بعد از بیرون اومدن از آتلیه این رو گوشی خوشکل با این دستکش ناز رو واست خریدم...

این اولین دستکشهای عمرته قربونت بشم
مبارکت باشه

وقتی تو ماشین نشستیم و اونو گذاشتم رو سرت کلی از کارت من و بابا خندیدیم ...

می دونم اون ادا هات برا ی چی بود ؟؟؟؟؟؟؟
شاید چون رو گوشت چیزی بود و جدید بود ، یا به خاطر اینکه صداها کم شده بود ، سا به خاطر اینکه نازت می دادم و می گفتم چه خشکلی !!!!!!!!!!!!!!
بعد از اون به طرف رفتیم پارک و چند تا عکس خوشکل با برگهای پائیزی ازت انداختم ...






عزیز دلم عاشق رانندگیه
ایشالا الگانس بخری دکتر رادینم




برگهایی رو که عمو مهدی جمع کرده بود و رو داشتم رو زمین پخش می کردم که نگهبان پارک دلش ترسید و از راه دور فریاد زد که :"چی کار می کنی ؟؟؟؟"

منم از راه دور داد زدم و بهش اطمینان دادم که بعد از گرفتن عکس همه رو جمع می کنم ...
بعد از عکس ناهار مهمون خونه مادر روحی بودیم ...
سبزی پلو ماهی ...و برای بابا محسن کتلت...
بعد از ناهار به خونه برگشتیم و من و پسری رفتیم لا لا ...
بیدار که شدم ، هنوز رادینم خواب بود ...
و بابا محسن مهربون کلی از سبزی ها رو پاک کرده بود...
با بایی یه چایی خوردیم و ما بقی سبزی ها رو با هم پاک کردیم ...
عزیز دلم که بیدار شد ، کار پاک کردن سبزی هم در حال تموم شدن بود ...
قرار بود شام بریم خونه بابا حبیب اینا و بعد از شستن سبزی ها حاضر شدیم و بعد از اومدن عمو مجتبی رفتیم ...
تو راه می خواستم برات صندلی کودک بخرم که نداشتند ...
به خونه بابا جون که رسیدیم ، عمو مجتبی رفت بیرون و بعد از برگشتن به خونه ، این صندلی خوشکل رو برات خریده بود ...

با خوردن شام ، مهمونی هم تموم شد و راهی خونه شدیم و بعد از مدتی خوابیدیم ...
پنج شنبه دوست داشتنی شب خوش...



... پنج شنبه من و رادین و بابا ...
